احتما کن احتما ز اندیشهها
فکر شیر و گور و دلها بیشهها
احتماها بر دواها سرورست
زانک خاریدن فزونی گرست
احتما اصل دوا آمد یقین
احتما کن قوت جانت ببین
*
چون کـــه قبضی آیــــدت ای راه رو
آن صـــلاح تـــوست آتش دل مشــــو
چون که قبض آید تو در وى بسط بین
تــازه بــاش و چیــن میفکن در جبین
بعــد ضـــد رنــج، آن ضــــد دگــــر
رو دهـــد، یعنی گشاد و کـــر و فـــر
*
آن بهاران مضمرست اندر خزان
در بهارست آن خزان مگریز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز
میطلب در مرگ خود عمر دراز
آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست
مشنوش چون کار او ضد آمدست
نفس میخواهد که تا ویران کند
خلق را گمراه و سرگردان کند
هر که بستاید ترا دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده